Azita Ghahreman
|
هادی محیط نشریه هنگام شماره 27 24 شهریور 1382
شعر در شما چگونه شکل می گیرد یا چه زمانی روبه روی شعر قرار می گیرید؟ - هنوز این کشف را نکرده ام که شعر چگونه یا از کدام درمی آید. فقط یکباره حضورش را با علائمی حس میکنم. با میل به نوشتن با زمزمه کردن؛ جملهای در ذهنم پیدا میشود بر کاغذ. آن را ادامه میدهم. گاهی بعضی شعرهایم را خواب میبینم.در بیداری به دنبالشان میگردم.پذیرفتهام آنها سهم خوابهایند و شاید در بیداریام بعدها ظاهر میشوند. اما من آن ها را نمیشناسم و بعضی اوقات روی کاغذ؛ کلماتی مینویسم طرح مانند.بعدها گاه حتی تا ماهها سراغشان نمیروم اما یکباره آنها در یک تولد دوباره انگار لکههایی در مایع ظهور شکل میگیرند و مثل معجزه ظاهر میشوند. به هرحال کمتر توانسته ام به مناسبت و موضوعی بنشینم و شعری بنویسم مگر حسم فرمان دهد.حالا پذیرفتهام من هیچ وقت با شعر نمیتوانم چیزی را بیان کنم. این همیشه شعر است که مرا بیان میکند.
آیا از شعرهایی که می نویسید راضی هستید؟ لحظهی سرودن همیشه لحظهای بینظیر است و سادهترین شکوهی ست که من تجربه کرده ام. در آن یک جور کودکی و شفافیت است؛ اما بارها بعد از این حالت از آن چه نوشتهام راضی نبودهام.
اگر فکر کنید دیگر نمیتوانید شعر بگویید چه اتفاقی برایتان میافتد؟ خب؛ هر از گاهی این حس و ترس به سراغم میآید چون واقعا یک باره انگار دری میان من و شعر تاریک میشود. میدانم من شب شدهام.در این دورههای گاه به گاه به کارهای خلاق دیگری دست میزنم مثل نقاشی؛ عکاسی یا شیرینی و کیک درست میکنم؛ عاشق میشوم...اما هیچ چیز به اندازهی کلمات مرا تسکین نمیدهد. پل والری بعد از بیست سال سکوت گورستان دریایی را نوشت و یا...خب به هرحال این احوالات هست مثل طی طریق است و خوانهای مختلف...
بین سنین 13 تا 19 دنیا را چگونه میدیدید؟ آیا در این دنیا ادبیات هم وجود داشت؟ تقریبا در همین شش سال به اندازهی تمام عمرم مجبور به رودرروشدن با دنیا بودهام. 13 سالگی برایم آغاز این باور بود که من یک زن هستم و این را مدام دیگران به یادم میآوردند. پر از حس تبعیض و ناباوری و سوال بودم. شاید به همین علت دیوانه وار میخواندم. تقریبا هرچه به دستم میرسید حتی کاغذهای دور بستهی خرید را. فکر میکردم رازی هست و دانایی همه چیز را یک باره روزی برایم تغییر میدهد. با این همه این قدر که آن سالها با لذت و شوق و دیوانگی همه چیز را عاشقانه خواندهام بعدها دیگر تکرار نشد.آن موقع همه چیز بکر و حیرت آور بود و مرا به راستی به پایکوبی وامیداشت. همهی متون برایم مقدس و مبارک بودند. دنیا را دوست داشتم چرا که جایی بود پر از لذت و کشف؛ بازی و هنر. خب احساسات دردناکی هم داشتم. پر از حس فریاد و عصیان بودم. پر از سرگردانی و بی پناهی. تنها ملجا حقیقی ادبیات بود. انقلاب تجربیات جدیدی را باخود آورد و مادر شدن در 19 سالگی دنیای غریبی را به رویم باز کرد.اما باز هم شعرها و رمان ناجیام شدند. تمام زندگیهای نزیسته را در اتاقها زندگی میکردم در حالی که بچه ام را شیرمیدادم یا به پاک کردن شیشهها فکر میکردم. باز هم کلمات با رویا و جنون و تخیل از دیوارها آن سوترم میبردند. امید و قدرت چیزی بود که رمانها و شعر در آن دوره به زندگیام افزودند.
حالا دنیا را بدون شعر و یا با شعر چگونه میبینید؟ دنیا با شعر؛ بازیی خیره کننده ای ست. به هرچه دست میزنی استحالهای شگفت میپذیرد حتی زخمهایت به جنسی دیگر بدل میشوند. دنیا پر از همهی چیزهاییست که زندگی را میسازند و شعر تنها چیزیست که آن جادو و شعبده را میداند که حتی صدای لخ لخ دمپاییها و سیاهی مورچهها بیهوده نباشد. هر آن چه هست و یا حس میشود یک امکان است؛ تو با همه چیز ترکیب میشوی؛خلاصه میشوی؛ بزرگ میشوی و یا میمیری. همیشه ادامه چیز دیگری تو را ادامه میدهد. به هرحال شعر زندگی کردن و نترسیدن را آموزش میدهد؛ قدرت درک تکثر و تناقضها؛ کشف سادگی و تنوع و در عین حال حس هماهنگی و یکی بودن با همه. بدون شعر زیاد زا چیزها سردر نمیآورم. دنیا به نظرم حتی از این که هست پیچیده تر؛ گیج کنندهتر و بیمعنی تر خواهد بود. اگر به شما بگویند قرار است بمیرید افسوس چه چیزی برایتان باقی می ماند؟ شاید مرگ با آن قاطعیت و تفاوت ساحت وقتی میآید نگاه و شعور دیگری را با خودش میآورد. بسیاری از نزدیکانم را در لحظهی مرگ دیده ام. آن ها آن قدر متفاوت شده بودند که گویی از سیارهی دیگری؛ زمین و خود را تماشا میکنند. یک بار مرگ را خواب دیدم. تنها افسوسم این بود که چرا بیشتر از این عاشقانه و دیوانه وارتر زندگی نکردم.
گاهی احساس خوشحالی واقعی میکنید؟ تنهایی؛ترس؛درد؛ همه را از یاد میبرم وقتی کتابی را بازمیکنم در یک ظهر بهاری علاوه بر این وقتی با یک دوست گفت و گو و دیداری لذتبخش داشتهام پر از شادی میشوم و دیگر این که وقتی اجاره خانهام را دادهام و برای باقی ماه هم پول دارم حالا میتوانم بنشینم و یک موسیقیی بینظیر هم گوش کنم.حالا میتوانم...
در بارهی شکست چه فکر میکنید؟ برایم معنی ندارد. نه اینکه آدم شجاعی باشم. کلمهی پیروزی هم برایم معنی ندارد. بعضی کلمات فقط در محدودهی قراردادهای یک بازی و یا شرایط خاص مفهوم دارند.معمولا از فرط ناشیگری و این عدم درک به خیلی از بازیهای مرسوم خودم را راه نمیدهم؛ قاعدهی بازی را نمیدانم. بیشتر از همه مضحک جلوه میکنم حالا چه رسد به شکست خورده یا پیروز.
در باره شاعر محبوبتان بگویید یا از شاعری نام ببرید که کلا با او اختلاف دارید اما مورد توجه شماست شعرهای بسیاری از شاعران مختلف را دوست دارم. همهی آن ها می توانند شاعرمحبوبم باشند. ماه قبل شعرهای مارینا تسوتایوا و آدرین ریج را با شوق میخواندم. حالا با لذت مشغول خواندن شعرهای عنصری و رودکی هستم. به قول شما اختلاف یا تفاوتها لازمند. گوناگونی؛ حس درک و لمس هستیی شاعر و فرصت چندسویه و متکثر و وسیع دیدن را مهیا می کند. چقدر شعرهای شبیه هم غم انگیز و ملال آورند. شعرهایی هم هست که اصلا به نظرم دوست داشتنی نیستند. شعرهایی که غیر صمیمی؛ بی حس و عاطفه و نوآوری درونیاند. این جا کلمات عملیات غیر معقولی انجام میدهند. ژانگولر کلمات- واژه ها در این شعرها همه کار می توانند بکنند از بندبازی گرفته تا پریدن از حلقه های مهیب آتش. اما مثل ببرهای سیرک؛ فاقد روح آزادی و قدرتند. آن ها حاصل یک شعور و کنش شاعرانه نیستند. تخیل و جسارت ندارند و بیش تر تحت فرمان یک اتوریتهی ادبی هستند. هویت شاعر پشت کلمات پنهان میماند. بازیهای زبانی او را میپوشانند تا خود را به رخ بکشند. شعر روی نمیدهد با وجود این که بعضی از این شعرها میخواهند اقتدارزدایی کنند یا چندصدایی باشند. آنها مهمتر از همه تحت سلطهی خشونت و جباریت گریز از خویشند.سانسور درونی یا تن سپردن به یک تعیین شدگی از بیرون یا چه فرقی میکند نهادی از درون مجری این احکام مستبدانه شود؟ همیشه به خودم میگویم شاعر باید دیوانه وار کار کند؛ بیان کند و تجربه کند. مقید بودن به هرتئوری, حتی آزادی تعریف شده برای هنر جست و جو و شجاعت بروز خویش و تجارب شخصی را محدود میکند.
در باره زنان چه فکر میکنید؟ زنان انسان هایی هستند به شدت برای زن بودن تربیت میشوند اما عملا در زندگی و در نقشهایشان و درونا بسیار بیش تر از این از آنها طلب میشود و قادر به ایفای آنها هستند. آن ها در تضادها و محدودیتها میبالند؛ رشد میکنند و صدمه میبینند.
در بارهی شعر زنان چه فکر می کنید؟ و آیا ادبیات زنانه و زبان زنانه در ادبیات وجود دارد؟ زن بودن مهم تر از همه یک وضعیت انسانیست نه فقط صرف رحم داشتن؛ مادر بودن؛ خانه داری و یا...اینها نیز بخش هایی از زندگیی یک زن هستند که بی شک؛ نمودهای خاص خود را هم دارد اما زنان به خاطر تناقضها و نابرابریهای اجتماعی و فرهنگی و حتی بیولوژیک مدام مجبور به حل و فصل دیدگاهها و وضعیت خود هستند. این میتواند موجد یک حس شورشگری و یا اشتیاق عمیق برای دگرگونی شرایط بشود. در شعر نمونه هایی موفقتر بوده اند که کمتر از عدم صمیمیت و خودسانسوری برخوردار بودهاند و در لحن و بیان و نگاه به جهان وجهی مکاشفهگر و جسورانه داشتهاند. به هرحال دست کشیدن از برخی ساحتها و باورها که به شدت زنانه و مقدس معرفی شده لزومی ست که در ادبیات ما حس میشود. این تحول منجر به وسعت فلسفی بیشتر و دید وسیعتر خواهد شد. در مورد ادبیات زنانه فکر می کنم این تقسیم بندی بی معناست ما ادبیات چین؛ ادبیات یهود؛ و یا ادبیات سیاهان شاید بتوانیم داشته باشیم چرا که پشت آن یک زبان؛ مذهب و یا فرهنگ است اما اگر منظور از ادبیات زنان ادبیاتیست که به مسائل زنان و روانشناسی و موضوعاتی پیرامون آنها میپردازد؛ لولیتا؛ آئورا؛ مادام بوواری و یا آناکارنینا همه ادبیات زنانهاند و خالق آنها مردان...و در قبال این هرمان ملویل؛ جوزف کنراد و یا همینگوی آفرینندهی ادبیات مردانه. میبینیم که این مرزبندی مغشوش و شکل ناپذیر است. آن تفاوت در لحن و بیان و حسهای زنانه و یا مادرانه اشیا؛ احساسات و عادات و نحوهی نگاه بیشتر در حوزهی نقد ادبی و زیباشناختی قابل طرح است اما صرف جداکردن زنان از ادبیات نوعی روش محدود در بررسی و تقسیم بندی دنیای هنر است مگر آن که بخواهیم این جا هم قسمت مردانه و زنانه داشته باشیم.
تئوری های ادبی را تا چه حد مطالعه میکنید و به آن ها اعتقاد دارید؟ کارهای خوبی از مراد فرهادپور؛ بابک احمدی؛ کورش صفوی و محمد ضیمران و بسیاری دیگر در این سالها تالیف و یا ترجمه شده. اما به تئوریها نمیشود معتقدبود. آنها معرف وسعت دگرگونیها؛ پیوستگیها و تفاوتهای فلسفی و یا هنری در حل دوران ها هستند. کشف این فضاهای متکثر و متناقض به درک گستردهتری از آزادی می انجامد اما برای هنر که بالاترین و ناب ترین حد آزادی (تخیل) آفرینندهی آن است هرگز نمی شود دستور کار تهیه کرد. گاه مقالاتی میخوانیم که ده برابر متن ارجاع و نقل قول و زیرنویس دارند. این هنوز روشی پدرسالارانه در طرح و ارائهی موضوعات است. شیوهای اقتدارگرا و سنتی که از طریق سلسله مراتب و اثبات ونفی الگوسازی به فردیت و تجارب شخصی بهایی نمیدهد با این که آن چه ما امروز بیشتر بدان محتاجیم جسارت؛ آزادی فردی و شیوه های روز و نمایش است گاه سرسپردگی به تئوری ها مبنای یک تایید خواستن مدام از روشهای تجربه شده و آوردن جملات و احکامی از بزرگانی میشود که به راستی هم بزرگ بودهاند و یا اجبار به داوری یک دوران با همه ناهمگونی و طیفهای بیشمارش تحت یک تئوری و حذف بسیاری دیگر.حتی میشود از نوترین چیزهای قرائتی کهنه داشت و میشود در معرفیی نوآوری و بدعت متاثر از شیوههای تفکر سنتی و در جست و جوی سرمشقها بود. اما فکر میکنم آن چه هنر بدان وابسته است شگرد نگاه از زوایای متفاوت؛ غیر مرسوم و متغیر است.
در شعر شاعران نسل خود چگونه می نگرید؟ اگر در گروهی از شاعران جای بگیریم که اثار خود را در اواخر دهه ی 60 و اوایل دهه ی هفتاد منتشر کردند باید گفت با توجه به گذار دشوار در بسیاری زمینه ها مثل جنگ؛ فروپاشی ها؛ بحران ها و سکوت و گیجی ی چندساله در فضای هنری...کارهایی که عرضه شد به نوعی انعکاس آن سرگشتگی؛ انزوا و استحالهی ارزشیست. براهنی با کتاب اسماعیل و احمدرضا احمدی با هزارپله به دریامانده است و نصرت رحمانی با شمشیر معشوقه ی قلم؛ صدایی در آن خاموشی بودند و بعدتر کارهایی متفاوتتر عرضه شد که با توجه به پریشانیی اوضاع؛ آن طور که باید معرفی و نقد نشدند. شمس لنگرودی؛ فرشته ساری؛شاپور بنیاد؛ رضا چایچی؛ هرمز علی پور؛ نازنین نظام شهیدی؛ کلاهی اهری؛کیوان قدرخواه؛ مرسده لسانی و حافظ موسوی در شعرهایشان نگاه دوباره به موضوعاتی همچون عشق؛ جنگ؛ آرمانها و زندگی روزمره دارند. در این شعرها دیدی جزء نگر؛ شیء پرداز ؛ تصویری و نوگرا موفق به خلق فضاهای تازهتر و صداهای مستقل در شعر میشود.
به شعر شاعران جوان چگونه مینگرید؟ آیا آثار آن ها را مطالعه میکنید؟ شعر دورانها به هم پیوسته است. براهنی با ضرباهنگ حسی و عاطفی بعضی آثارش و احمدرضا احمدی با نگرش ساده ای که به اشیا و زندگی دارد و رویایی با شگردهای زبانی اش در شعر و نثر و بسیاری دیگر حتی بیژن جلالی و...همه بر این فرایند موثر بوده اند. و نمونه های خوبی که منظور شماست در کارهای عبدالرضایی؛پگاه احمدی؛رزا جمالی؛ فلاح؛ بهزاد خواجات؛ زرین پور؛ شهرام شیدایی و گراناز موسوی وجود دارد و بسیاری که متاسفانه به یاد ندارم یا به کتابهایشان دسترسی نداشته ام. در این که این شعر متفاوت است شکی نیست برای قضاوت هنوز فرصت هست. تفاوت ها با روزگاران می آیند؛ می گذرند و جای خود را به چیز دیگری می دهند و هر حرکتی موجد و خالق جلوه های خوب و یا بد است. کارهای درخشان همیشه باقی مانده اند و آن چه تمرین و یا پوسته ای تقلیدی ست نخواهد ماند. زمان با وسواس کار خودش را انجام می دهد. به هرحال مجموعه های بسیاری را با اشتیاق خوانده ام و باز هم منتظرم...
مهم ترین دغدغه ی کنونی شما چیست؟ تنظیم بیش ترین سهم از زمان برای حضور شعر- چیزهایی دیگر پیرامون ما هستند که سهم خود را می خواهند آن ها معترضند و سنگباران شروع میشود.آن وقت من و شعر مجبوریم به جایی دور بگریزیم و پنهان شویم. ما همیشه مسافریم...
|