Azita Ghahreman
|
امروز مانیا دومین جایزه را برای فیلم ده +
چهار گرفت . جایزه اول نانت فرانسه و جایزه بهترین فیلم و بهترین
کارگردانی به طور مشترک با یک کارگردان آرزانتینی از فستیوال کرالای
هند . سه سال از روزی می گذرد که او داستان قطاری را برایم تعریف کرد
که از نقطه ای حرکت کرده تا از مسیری کویری رد شود . بی مقصد و راننده
ای . در کوپه ها زنانی روی پوشیده در چادر سیاه نشسته اند خاموش و لال
... در یکی از ایستگاه ها در بین راه مسافران متوجه میشوند زنی با چادر
سیاه در یکی از کوپه ها خود را حلق آویز کرده است و بعد از دیدن جنازه
ی او همه می فهمند که او یک مرد است
روزهایی که با هم همخانه بودیم هر صبح مانند
فرمانده ای که باید از خودش سان ببیند از خواب برمی خاست لباس می پوشید
و آٰراسته انگار که عازم میهمانی است و برای مهمترین کار دنیا فقط همین
امروز را فرصت دارد دقت و وسواس او در زیبایی و نظم و اینکه همه چیز بی نقص و کامل باشد از یک میز شام گرفته تا گذاشتن شاخه ی گلی در آب یا خراب کردن دیوار خانه ای و ساختن قواره ای نو از آن آجر های فرو ریخته ...
انرزی اش را صد برابر و با شدتی مصرف می کرد
که انگار مسول همه ی اینها اوست .....گاهی سعی می کردم او را چند دقیقه
ای بنشانم تا نفس بکشد ..او در لحظه در جهان ذهنش فیلم می ساخت وبرنامه
می ریخت و با آدم ها ی دور و برش درباره ی مسایل زنان حرف میزد وهم به
حساب های مالی می رسید و هم مشکلات پسرش در مدرسه و کوچه و گرفتاری های
دیگرش را به عنوان یک زن هنرمند فیلم ساز حل می کرد ...اما همیشه دور و
برش با درخششی جادویی مثل معجزه در کارتون های دیسنی بدل به مکان های
شکوهمند پر از ظرافت و زیبایی می شد. همان که او می خواست ..کارهایش
همیشه به نتایجی عجیب و شگفت می رسید ..یا او با آن کمال گرایی و قدرت
و شور زندگی که داشت آن را به چیزی دلخواه بدل می کرد . نا امیدی را
نمی شناخت ...... شاید این که نقاش بود و همیشه در جستجوی یک پر سپکتیو هنرمندانه و آنهمه شوق فرساینده برای میل به زیبایی در همه جا و همه کس و همه ی روابط عاطفی اش او را به اینهمه تکاپو وامی داشت .آن جستجوی ......... بی پایان عشق و امنیت.
اما چیزها سر سختانه با او در جدال بودند
جهان و روابط با شلوغی و شتاب پیش می رفت و زمان به کندی با قانون خودش
چیز ها را تصحیح می کرد . کند تر از شوق و شتاب اوآن روزها او آن قدر
فرصت داشت که در فاصله ی در آوردن یک کفش یا دویدن به دنبال گوشی تلفن
دستش را بی هوا به سمت سینه اش ببرد و با بی تفاوتی بگوید انگار یک
چیزی اینجا توی سینه ام هست یک چیزی گوله شده ،درد هم دارد. بعد دوباره
کار های فردایش را مرور می کرد .ساعت هایی از روز را مشغول طراحی
جواهرات بود. ساعتی را با کارگرانی سروکله می زد تا دفتری را که گرفته
بود تعمیر کند و در تمام این فواصل سناریوی فیلمش را یادداشت می کرد.
ضبط می کرد و در ذهنش پیش می برد ....قرار شد مدتی پیش او بمانم شاید
آهستگی یک شاعر چیز ها را آرامتر کند . اوزندگی را به بازی گرفته بود
اما به شدت جدی بازی می کرد . حتی شب ها در خواب انگار همه ی دقایق ش
را دوباره تمرین می کرد تا از آن میان معنایی ، جوابی برای آن سوالات
بی پایان پیدا کند .بی خستگی بازی می گرفت و بازی می کرد ، بی آنکه به
خودش کات بدهد ،حتی وقتی دوربین خاموش بود . قوانین بازیش را سرسختانه
وضع کرده بود .
گاهی با هم می ر فتیم درکه پیاده روی قول
دادیم در خانه بوی خورش کرفس و پلو راه بیندازیم و میوه های سبز و زرد
و سرخ را روی میز بچینیم و لنگ هایمان را دراز کنیم فیلم ببینیم و او
از آن میز های مهربان بچیند مثل سیزده بدری که همه ی ما را به یک باغ
دعوت کرد و روی میز را با بر گ های کاج و سیب های سرخ و انار و شمع های
رو شن تز یین کرده بود .در کاسه های آبی فیروزه ای به همه آبگوشت داد و
در یک قدح سفالی نان ترید کرده بود ....قول داد کمی هم سرعتش را
پایینتر بیاورد تا مایی که دوستش داریم ، سکته نکنیم ناباور در خانه ی همسایه نشته بودم که آمدند . همه ی اتفاق در همین فاصله چند هفته افتاده بود . مانیا روبرویم ایستاده بود با سری که خودش قبل از شروع شیمی در مانی از ته تراشیده بود چند روزی بود که از یک جراحی سنگین بیرون آمده بود و یک سینه اش را برداشته بودند ... بیماری آمده بود تا او کمی بنشیند . عاقبت او به خودش گفته بود کات . روز های سخت شیمی درمانی دردهای جسمی بعد از عمل و بحران های روحی چیز های تاز های را برایش رقم زده بود ... حالا تلاش بی حد و غریبی که می خواست دوباره زندگی را بر پا نگه دارد و به سرطان بگوید نه . تمام آن مرگ اندیشی بی شکل و گنگ حالا به جدالی رودررو و تجربه ای متفاوت از زندگی و زنانگی تبدیل شده بود . به چیزی ضد خودش به اشتیاق سوزانی برای همان چیز های ساده و باارزش که حقیقیترین چیز هایند اما به چشم نمی آمدند . همان تختی که رویش خوابیده بود در وسط سالن پذیرایی خانه ی پدری شده بود استودیو کار او .... جز به جز لحظه ها ی دید و بازدید ، کلماتی که به تسلا یااز سر غفلت ادا می شد ، مهربانی ها ، شکل های تازه ای از رابطه ما بین انسانی که سرطان قسمتی از تنش را کرفته بود و زنانگی بی حدی که جویای تداوم عشق و زیبایی خویش بود . همه را با دقت به یاد می سپرد می نوشت و طرح فیلمی که خودش و بیماری دو سمت اصلی آن بودند شکل می گرفت . همه لحظات اوبین ساعاتی که درد می کشید یا فیزیو تراپی و ورزش می کرد و دارو هایی که باید به دقت سر ساعات معین مصرف می شد . تمام واهمه هایی که به عنوان زنی بسیار جوان داشت برایش انگیزه پرسش ها و نیاز یافتن پاسخی بود که او را تسکین دهد .در محیطی پر از نگرش های مردانه که جنسیت زنانه و تن زن را بیرحمانه از قبل تعریف کرده است و حالا حضوری از صمیمیت وجسمی با زخم های بسیار و رد جراحتی که جای خالی قسمتی از تن زنانه را پر کرده است از او می خواهد چگونه ماندن و چگونه بودن را پس از این تجربه برایش شرح دهد و آسانتر کند .. همه اینها را او حالا در چرخشی متفاوت به عینه لمس کرده بود برهنگی روحی که می خواهد دوست بدارد و دوست داشته شود بی شایبه ی دروغی به سادگی و پایداری . انسان بودن و هویت زنانه ای که با اندام های جنسی تشریح و تایید می شود...او جدالی تازه را با صورتک های اطراف و چهره های پنهان در خودش آغاز کرده بود . آیا هرگز پیش از این در سایه های درد و و خلا روحی خود را اینگونه دیده بود ـ؟ دیگران او را چه گونه می دیدند ؟مردان که سهم قضاوت ها هنوز با رفتار آنها اجرا میشود .... دیگر سناریوی قبلی را کاملا کنار گذاشته بود و از همان اولین روز ها ی بیماری به محض آنکه کمی از تنش های شیمی درمانی آرام می گرفت با اکیپ فیلم برداری به کار می پرداخت این فیلم پلان به پلان با تجربه ی او در کنار آدم ها ویا زنانی که معضلی چون او داشتند شکل می گرفت . دیگرانی که در مقابلش بخشی از رفتارهای اجتماعی کهنه را لو می دادند،همه ی آنانی که رسیدن به این لبه تاریک و موحش را از سر گذارنده بودند و راهی یافته بودند برای لمس روشنی .. او پیش می رفت و صمیمانه از تمام ترس ها و نیاز هایش پرده بر می داشت . دو شخصیت اصلی سناریو مانیا و مرگ بودند . این بار نه در کنایه ای نمادین و یا سایه روشنی رمز آلود ، بلکه جدالی رودرو و سخت که لحظه به لحظه به شکلی دگرگون و دشوار او را به سنجش توان خود وامی داشت آزیتا قهرمان ادامه دارد...
|