Azita Ghahreman

 Swdeish اشعار عکس  نقاشی   تماس   نوشته ها  نقدآثار   کتابها   داستان     صفحه ی اول         


 

 

فرانسیس بیکن نقاش انگلیسی

 

دو شب پیش فیلمی از زندگی فرانسیس بیکن نقاش انگلیسی دیدم . امروز دوباره نقاشی هایش را در نت و کتاب های زیادی که درباره ی او نوشته اند . بعضی از بهترین کارهایش در تت گالری لندن بر دیوار است .
بیکن در1909 دریک خانواده ی پیوریتن به دنیا آمد و تا سال ۱۹۹۲ تا وقتی که دربیمارستانی در مادرید در گذشت روایت گر و ضعیت انسانی دوران خود بود . او هم دوره با مهمترین اتفاقات قرن بیستم جنگ جهانی اول و دوم ، انقلاب اکتبر؛ جنگ ها و نهضت های رهایی بخش ، جنبش هیپی ها ، جنگ ویتنام، فرو پاشی کمونیسم و اوج گیری مدرنیسم در هنر و آزادی همجسنگرایی انسان را به تصویر کشید.
مهمترین موضوع تابلو های او نمایش یک وضعیت پیچیده ی انسانی در حالت پرتره ها و فیگورهای اندام برهنه مردان است
شگردی که وسیله بیان او بر ای بعد و جسمیت دادن به روان تاریخی ضربه دیده و روح زخم خورده ای است که در عشق و تن دیگری ماوا و پناهی میجوید.
رنگ ها و خطوط بی پروا با گستاخی پنهان ترین درونیات آدمی را در شورمندی و رنج ، دوگانگی نفرت و اشتیاق تصویر می کنند . دردناکی امیالی که بیرحمانه سرکوب و مثله شده اند و چهره ای مسخ شده به ما داده اند
گناه و خشونت ،فرو پاشی و سرگشتگی ...... آنچه در اعماق رفتار مان مخفی است و به دیده نمی آید .
کارهای او با قدرتی ویرانگرو وبی پروا ، تاثیری
آنی اما عمیق بر بیننده می گذارد و آن چه را که نبه گفت نمی آید بر ملا میکند!
هرچندکار های او همچون پرسشی زمخت ، کمی آزار دهنده و ناحوشایند به نظر میاید........
لحظه ای فرار در چرخشی گریزان به سوی ژرف ترین اعماق تاریک درون میرودو چشم را به سمت برهوتی دهشتناک هدایت می کند ......... درد چون نوری بر لبه ی تیغ ، ناگاه بر صفحه ی نقاشی منفجر می شود . انسان هیولایی تنها که در محبس زشتی خود مسخ و ویران شده ..... او دیگر در انتظار منجی نیست ....مسیحای مصلوب او تکه هایی از گوشت شرحه شرحه و پوست دریده ی خود را بر صلیب خونین و چرک چون پرچمی مندرس حمایل کرده و چون جانوری جادو شده به روبرو خیره مانده . او جراحت عفن روح تاریخی انسان را که در زخم های کهنه استحاله یافته دوباره
می شکافد و جانور را احضار می کند . اینک انسان !! درو نی ژنده و پوسیده ، آلام ومصایبی لاعلاج .........او خود می گوید از چهره ام نفرت دارم ، اما تمامی آنچه کشیده چه صورت قدیسین حیوانات کریه و پرتره های دوستانش یا مردانی که در طول سال ها معشوق او بوده اند. ... در تمامی آنها او به واسطه حضور دیگری در واقع خود را نقاشی کرده است. همه صورت ها در کار های او غیر قابل شناسایی اند و سایه ها و شباهت هایی را از هم وام گرفته اند . او همجنس گرایی بود که همچون دیوید هکنی فیگورهای بدن مردان در حال عشق ورزی را موضوع کارش قرار داد اما مردان او بیش از آنکه بهم پیوسته و کامل کننده ی دیگری باشند در وحدتی مخدوش گویی بر لبه ی ترس و نیاز در حال تکه تکه شدن و از خود بیگانگی به هیبتی دهشتباردرآمده اند .... ریزشی ناگریز از کناره های اندامی رنج کشیده و گودال مانند که همه ی آنچه در پیرامونش دارد در خود می کشد و ذوب می شود. اما بی شک می توان گفت نقاشی های او شهادتی بر خود اوست ،آنچه بود نه آنچه می خواست بشود یا باشد  

 

آزیتا قهرمان

 

 

INDEX