Azita Ghahreman
|
در باره ي « فراموشي آيين ساده اي دارد» آزیتا قهرمان
محسن ميهن دوست، نشريه هنگام شماره 24 شهريور 1382 اين شعرها گزيده اي از سروده هاي سال 1374 تا 1380 شاعر است. در اين مجموعه، شعر به وضوح ديده مي شود و در ساختار شعر، اشيا و موجودات ديگر با حضور ساده و معنادار خود، آن نه تويي که روان آدمي، هميشه هاي فصلي و خطوط بيرنگ، رنگي درنگ برانگيز مي زند، و در اين ميان آن چه بيش از هر انگاره ي شعري، حس شاعر را بر مي تاباند، نديدن هم ديگر در حالات زماني صرف شده، و يا در حال صرف شدن است:
پشت به يکديگر ايستاده ايم به تماشاي اين تاريکي و جَرجَرباران باران مي ايستد فصلي ديگر مي آيد سر مي چرخانيم تا بهار را تماشا کنيم اما يک ديگر را باز نمي شناسيم (شعر اما- صفحه 46)
در اين جا نگاه ارتباط، از جايي که گم مي نمايد در تقابل با ديدن است، و تاريکي و پشت يک ديگر ايستادن، گويي وجه آشکار اين باز نشناختن است. اين ديدن که همان نديدن است، بيانگر گذر عمر، و زمان از دست رفته در تاريکي ست، و آن چه بازدارنده ي باز نشناختن است، همان رنگ غريبي ست که از انگاره هاي تکرار در تاريکي به وجود آمده، و آن که آن را بر مي نمايد، و نقاش لحظه ي مغموم است، هم صداي جرجر باران را شنيده است، و هم بهار طبيعي را، که از ريزش باران و بوي گياه، رموز کلام را وزني موسيقايي بخشيده است. جايي ديگر در شعري که با عنوان کفشدوزک است، شاعر وجه ديگري از ديدن و نديدن را متعال حال خود مي کند، و غريبانه اما بي توقع از منظر کسي که ريز مي بيند، به هماني اشاره مي رود که از صداي « شما» فقط امسال درخت افرا دوباره روشن شد:
بعد از سي سالگي هر چه بهار است با مداد کم رنگ ابي کشيده اند خط ها انقدر واضح نشد تا من قرمز بپوشم
فقط امسال در آيينه هايي که از صداي شما تابيد درخت افرا دوباره روشن شد
در گوشه اي از اين اتفاق باران اگر ببارد از دور شايد کمي شبيه کفشدوزکي باشم (از شعر کفشدوزک ، ص 5)
در دفتر «فراموشي آيين ساده اي دارد» ، بيشتر شعرها واگوي حالتي ست که شاعر بي آن که بر جنسيت خود تکيه کند، صداي ريخته در قالب شعر، مي گويد که سراينده زن است، و اين هميشگي وضع زنانه، بي آن که نقشي آشکار نسبت به زن بودن رقم بزند، در بند و پاره ي بسياري از اشعار کتاب ديده مي شود:
بعد از سي سالگي هر چه بهار است با مداد کم رنگ ابي کشيده اند خط ها انقدر واضح نشد تا من قرمز بپوشم (از شعر کفشدوزک ، ص 5)
زيباترين پيراهنم را برداشته ام چند شمع سپيد و دفترچه ي خاطرات ( از شعر يونان، ص 6 )
شما به من شبيه تريد يا آنکه کرفس ها را مي شست و رخت ها را تا مي کرد (ازشعر شباهت، ص 10)
اما تو مي تواني دوستم بداري وقتي که باد مي وزد ومن برهنه ام ( از شعر با اين همه دوستت دارم، ص 34)
در خوابي بر چين هاي دامنم سنگ مي شود (از شعر خواب بد، ص 42)
و نمونه ها واگوگر ديگري که در اين دفتر ديده مي شود، و جز يکي دو مورد که زن بودن شاعر آشکارا نموده آمده( از جمله، نک، خواب بد، ص 41)
در شعر کوتاهي که عنوانِ ديده مي شود، دارد قهرمان نيمه ي تلخ پنهان کاري دانسته و ندانسته را، و بازي با آن چه مي نماييم و نيستيم را با ايجاز، درنگي شعري مي بخشد، و از پس پرده برآمدن را، در آن جا که متن بازي مي شود، ضربان تشخيصي مي کند، که درک در آن «باري به هر جهت» هشدار دهنده است! بازي بازيگراني آن چناني، حتي هنگامي که متن عشق را به زيبايي بازي مي کنند! چه براي آن که مي بيند و مي داند، حتي تاريکي آن قدر پرده دار نيست، که شانه هاي نحيف را پنهان کند: تاريکي بي فايده است چراغ ها را روشن کنيد ازرخنه ي اين گفتگو شانه هاي نحيفتان پيداست
ديده مي شويد تاريکي بي فايده است حتي، وقتي اين همه زيبا متن عشق رابازي مي کنيد (از ديده مي شويد، ص 51 )
شاعراني چون آزيتا قهرمان، در تداوم بازخواني ادبيات بنيه دار گذشته، و نگاه به آنچه در شعر امروز جهان و گذشته ي پرذخيره ي آن موجود است، مي تواند نمونه هاي قابل قبولي را بر گنجينه ي شعر معاصر ايران بيفزايد!
مرداد 1382
|
|