Azita Ghahreman
|
کوشیارپارسی چهارم اگوست 2006 رولان بارت جایی نوشتهاست: "عاشق حواسپرت است ...[...]، اما به هم ریختهگی روحیش احمقانه است. چه چیزی احمقانهتر از عاشق بودن است؟ او آنقدر احمق است که کسی قادر به بیان ِ عشق ِ او بی استفاده از واژهگان جدی نیست." بارت در اینجا منظورش صدای نظم اجتماعی است، اما صدایی را که در سر خود ِ ما به زمان ِ عاشقی موج و ارتعاش دارد، را نیز در نظر دارد. زمانی که ما قربانی ِ عشق میشویم. عشق با لرزهای دلپذیر در دل آغاز میشود و در آغاز معصومانه میآید، اما هر چه پیشتر میرویم، رشتهی کار از دستمان در میرود و این را دلپذیر نمیدانیم. حتا گاه ازش بدمان هم میآید. آزادیمان تبدیل میشود به وابستهگی و شادیمان سپرده میشود به اندوه ِ فراگیر از عشق. گاه در سکوت، میگزینیم تا بی که به دام ِ عشق بیفتیم، دوست داشته باشیم. گاه با چشمان ِ حیرت باید نگاه کنیم که احساسمان ما را به کجا میکشاند.
اما، گونهی دیگر هم میشود دید: به واژه آوردن احساسمان، میتواند معصومانه نباشد. میتواند بهانهای شود برای بیان ِ خودمان به "شاعرانه"ترین شکل، تا از شکل ِ نخستین ِ جلوهی عشق رهامان کند. اینجا، عشق میتواند درآمدی باشد بر جست و جویی برای یافتن ِ زبان. میخواهیم حرف بزنیم تا شنیده شویم. میخواهیم بنویسیم تا درک شویم. متن یا شعر نوشته شده غذایی میشود برای عشقمان. آنگاه، هر آوایی از واژهگان و جملهها پویا میشوند و شکل ِ بیانی ِ نو خودشان را مییابند. عشق و زبان، قراردادی پنهانی میبندند تا شاعر را با خود بکشانند.
"تو"ی این شعرها، همیشه همان معشوق ِ دلخواه نیست. گاه غریبهای است انگار که تن به هیچ نمیدهد. همین تن زدن ِ او سبب شکاف ِ دردناکی میشود و همزمان تصویر زیبایی را پیش روی خواننده میکشاند. آنکه مخاطب ِ شعر است، گاه حضوری غایب دارد. غیبتی دوگانه: هم در زندگی و هم در متن. وقتی "من" ِ شعر از "تو" میگوید، انگار با خلاء دارد حرف میزند.
اما زبان: زبان شسته رفته و قوی است. گاهی میبینی / میخوانی که به شکل ِ خشونتآمیزی از درون قیام میکند. اما گاه نیز میبینی که آسیب میبیند از قدرت و توانی که در این شکل ِ بیان به کار میگیرد. تکههایی از بخش نخست، درخشان است. قوی و درخشان. آنجا که میشکند:
بس كه مرگ هايم مي نشست در فراموشي اش و زن ژوليده مي پرسيد چشم انداز اين ابر تا كجا .... پيمودن حروف وارونه در آسمان پاشيده از ترس هاي توست
یا: از دارم كه مي رفتم بالاتا مي مردم صدا آمد ساعت تمام شد در ناگهان گره گره طناب كه رفته بودي بالاتر در تنم افتادي در پيراهنت درختي با طناب ايستاده بود آيينه هايش از بريده ها مي تابيد
یا: اين آسمان كه افتاده استصيد لوزي هايش كبوتري تابانبه تو خطاب مي شود شعرهاي بي عزيزاز دلتنگي هايت ابر مي بافد كبود تابستان به دور خط هايش چشم سياه با چرخيدن صداي تو مي آيد درخت گم شده نزديكتر كه مي افتد از جاده هايت قدم هايم باد فرشته مي وزد در شيشه ها و نمونههای دیگر.
اما گاه، نمیدانم از بیم ِ توان ِ خود یا به دلیل ِ دیگر شکسته میشود. میشود تن ِ بی مفصل. آسمان كه چشمه مي شود روي تنم پردستهايت را كه آبستن آينه گنجشكهاي ديوانه ات ارديبهشت را مي سوزند سبزها كه مي شود پاشيده روي پيشاني ات لبم برگ پرنده تر مي افتد مي چرخد آن هم وقتی پشت بندش به این درخشانی میتواند بیاورد که: مردن هاي صبح را در تن ماه رقصيديم
انتخاب ِ شاعرانه را درک میکنم، اما میخواهم شعر، خود ِ شعر، توان ِ خود ِ شعر مرا بکشاند به همهی کنج و کنارهای کشف شده و ناشده. نمیخواهم تنها زبان، مرا به وحشت بیندازد. زبان ِ قوی نباید بر شعر سایه بیندازد. و تازه، مرا بکشاند به این پرسش که آیا به راستی این زبان قوی است یا دارد قوی جلوه میکند؟
|
|