|
آزیتا قهرمان
ارسلان میرزا گفت اون موقع پنج سالش بوده . اما یادشه که تمام ده پر از فریاد واویلا واویلا گوهر خانم روکشتن شده بوده . تنگ غروب زن ها آردها را به سرو رویشان پاشیده بودند و نان در تنورها جزغاله شده بود .اما شازده و برادراش تو میدون راه میرفتند ، انگار نه انگار ژاندارم ها که آمدن ، شازده گفت: تریاک خورده بود . زیر انار خاکش کردیم شصت سال گذشت تا روزی که من رسیدم پشت در خانه ی ممد علی خان . شانزده روز دیر بود . زن هفتاد ساله اش سیاهپوش نشسته بود . ازش پرسیدم . گفت : فقط موقع عروسیشون ممدعلی خان گفته بوده که خاطر کسی رو می خواسته و اون دختر کشته شده، همین ... بعد اون فراری از ولایت می ره تهرون وحقوق میخونه و میشه قاضی . تمام سال ها وقت غروب صدای هق هقش از اتاق می آمد .عکس چهل سالگیش رو میز بود شبیه دکتر فاطمی بود با سبیل های سیاه و پاپیون بلند شدیم . گفت یک لحظه صبر کنین ! رفت از اتاق بیرون و برگشت ، دستش یک شانه ی دندانه شکسته ی چوبی بود که نگین فیروزه داشت گفت :مال گوهر خانومه قسمش دادم ، بهم نداد گفت این تنها چیزیه که جای لب ها ی ممد علی خان بیشتر از هر چیزی روش باقی مونده
|