www.AzitaGhahreman.com

 Swdeish اشعار عکس  نقاشی   تماس   نوشته ها  نقدآثار   کتابها   داستان     صفحه ی اول         

 

            آزیتا قهرمان

 

پروژه شهر کورها

 

؛چطور میتوانند همه جا یک جور باشند ?چه در باجه یک بانک چه در زیر یک درخت. اینهمه چدی بودن .
فرض کن ؛ همین الان توی اتوبوسی ؛ خانم میانسالی دارد بالا میاید . موهایش را باد به هم ریخته سرو وضعش کمی شلخته است یک اورکت زیپ دار قرمز پوشیده و چترش خال های ابی دارد . وارد که میشود بعد کارت زدن ؛ اولین تلاشش این است که نگاهش به نگاهی نیفتد . تنش به یکی نگیرد . کنار کسی ننشیند و در طول راه با تلسکوپی نامریی زل بزند به ستاره ای ناپیدا . مات بدون هیجان وخیره؛ بی آنکه سرش را به راست یا چپ بچرخاند . و مهمتر از همه بی هیچ لبخندی . حالا نفر بعدی . یک پسر جوان ؛ بارانی قرمز پوشیده . واکمن به گوشش . شلوار دارد از پایش سر میخورد پایین . بفرمایید . عین همان قبلی همان حرکات و بعد تلپ نشستن روی آخرین تک صندلی دور افتاده تا حداکثر فاصله را با دیگران داشته باشد . نفر سوم در ایستگاه یگشرو سوار میشود خانم جوانی با کالسکه بچه اش . عین همان قبلی ها فقط با این تفاوت که یک لنگ پا کنار پنجره ایستاده و غیر از مات زدن به خیابان گاهی نگاهی میاندازد به بچه اش . خب اینجوری بود که من تصمیم گرفتن کاری متفاوت بکنم . پروژه ام را ا ز اوایل تابستان افتتاح کردم . خواستم با هوای خوب فرجه ای داده باشم به سوئدی ها . با این وجود ؛ مجبورا از یک روز ابری شروع کردم . اول از همه به هرکسی در خیابان از کنارم رد میشد لبخند زدم . خیلی ساده ؛ بی تعارف و شیله پیله . اگر طرف حواسش نبود و یا مقاومت میکرد؛ تا مرا نبیند با سرفه ای مهیب یا حرکتی ناگهانی مثل سکندری حوردن نظرش را جلب میکردم ؛ تا لبخندم را تحویل بگیرد . از 96 نفری که در طول پنج روز در خیابان های مالمو به رویشان خندیدم فقط چهار پیرزن متقابلا به من لبخند زندند . دونفرشان حتی؛ زیر لب چیز هایی گفتند که احتمالا خوب بوده . هفت زن میانسال غرولند ی کردند بدتر از فحش و البته سه نفر از آنها حرکت مشکوکی به لب هایشان دادند که نمیشد آنرا درست شناسایی کرد . مردها ازهمه بدتر ؛ هیچ عکس العملی نداشتند ؛ مگر چهار نفری که اولی روی صندلی چرخدار گوشه ای بیکار فقط ؛ مردم را میپائید . دو نفردیگر برو بر فقط زل زدند به من ؛ انگار از آسمان افتاده ام . آخری که بساط خرت و پرت داشت و احتمالا یوگسلاو بود ؛ مرا دعوت کرد به تماشای بنجل هایش
لبخندم دختر های حوان را بدجوری عصبانی میکرد بخصوص اگر تنها بودند . از همه بهتر بچه شیرخوره ها ی توی کالسکه بودند .محشر . سرشان را میچرخاندند تا دورباره تماشایت کنند . برایت دست تکان میدادند و میخندیدند ؛ جوری که مامانشان وادار به توجه میشد . از نتیجه کارم راضی نبودم . این دوز برای سوئدی ها خیلی پایین بود . هفته بعد آزمایش تنه زدن را شروع کردم که مراحل پیچیده تری به همراه داشت شامل مالیدن شانه ام به کسی؛ یکهویی دویدن به سمتشان ؛ از وسط دونفر که باهم راه میروند زورکی رد شدن و مهم تر از همه لبخند . از 70 مورد امتحان در طول چهار روز 57 مورد قابل توجه داشتم . 12 نفر با بی اعتنایی کامل رد شدند .انگار پشه ای باشی یا صدای گوز. 10 نفری وحشتزده صداهایی از خودشان دراوردند .سه نفر با عصبانیت و تعجب به دیوار چسبیدند . چند نفری دستشان را بالا میبردند تا از خودشان دفاع کنند . بقیه هم چیز هایی گفتند که من نفهمیدم به هر حال از نتیجه اش رضایت بخش بود . پس سوئدی ها میتوانند از خودشان عکس العملی نشان بدهند . پس چطور این قدر با احتیاط عین مجسمه راست راست انگار که روی سطح زحل فرود آمده باشند در خیابان مانور میدهند . ماه بعد به حرکات تلفیقی جدیدی دست زدم . ترکیبی از لبخند و تنه زدن همراه با سرفه های بلند ؛ یکباره دویدن به سمت کسی و بی خیال فرو کردن سرت روی روزنامه ای که دارد میخواند ؛ تا بفهمی چی میخواند ؟. جیغ کشیدن بیخ گوش طرف ؛ درست مثل اینکه یکدفعه وسط کافه یک خرس قطبی ایستاده باشد . لگد کردن پا ها در صف اتوبوس و سینما و رستوران یکی از جالب ترین نتایج را داشت . بی رد خور؛ آه و ناله همه را درمیآورد . کار سخت و طاقت فرسایی شده بود . شنیده بودم اکتشافات علمی همیشه مراحل سختی دارند . این را در خاطرات نیوتن و اینشتین خوانده بودم . دقت مشاهداتم کم شده بود . به مواردی برخورده بودم که یک تناقض به حساب میآمد . اندازه گیری تفاوت عکس العمل ها را قاطی کرده بودم . نتایج آماری کار از دستم دررفته بود .بالاخره به یک جمعبندی بینظیر رسیدم .

شیوه قاپیدن کیف . تازه دوروزی بود که شروع کرده بودم . کیف را به سرعت چنگ میزدم و بعد از نعره و هوار طرف با اعلام اینکه شما روبروی دوربین مخفی هستید ؛ با لبخند کیف را پس میدادم . روز دوم پلیس توی صف سلف سرویس رستوران بازنشسته ها دستگیرم کرد . اول از همه میپرسیدند دوربین کجاست ؟ بعد از کلی کلنجار فهمیدند من دزد نیستم . البته وقتی برایشان آزمایشم را توضیح دادم وادارم کردند به خوردن قرص های جور به جور آرامبخش . یک مدد کار اجتماعی سراغم فرستادند و توی کلاس های گروهی صد بار به کثافت کاری های دوران بچگی ام اعتراف کردم . خب از قدیم گفته اند تو شهر کور ها باید یک چشمی راه رفت . من هم شده ام یکی مثل بقیه . تا به حال به این اتوبوس های بزرگ سبز که شیشه های بخارزده و شرجی دارند؛ نگاه کرده اید ؟ لابلای آنهمه صورت های یک شکلی که خیره ؛ بیرون را نگاه میکنند ؛ یکی هم من هستم . همان که پالتویی سیاه پوشیده ؛ دستش را به میله ای گرفته و مات از پنجره زل زده به نقطه نامعلومی در هوا

 

 

 

 

 

 

بازگشت به فهرست داستانها

 INDEX