www.AzitaGhahreman.com

 Swdeish اشعار عکس  نقاشی   تماس   نوشته ها  نقدآثار   کتابها   داستان     صفحه ی اول         

 

            آزیتا قهرمان

 

شادمانی


 

زل زدم به گل های رز ،شمردم ، چهل و هفت تا بودن

یکریز داشتی می گفتی : آمدم دفتر، مقبره ی بایزید بهانه بود ، عاشقت بودم

رفتم بوسنی و شعرهام رو امانت گذاشتم تا بخونی ، نفهمیدی ؟؟

دف رو گرفتم دستم . آواز کردی خوندم ، نعره کشیدم و چرخیدم ! هیچی نگفتم ، می ترسیدم ، بهم بخندی

راست می گفت ، الان هم یک خنده ی دیوانه وار آمده بود توی سینه ام

داشتم می ترکیدم . هزار پرنده توی تنم پر می زد ، زیر پوستم یک باغ گل شکفته بود و دستام شده بود پر از لکه های سرخ . اما قاه قاه می خندیدم

داشتی می لرزیدی . گفتی : می دونستم ، خیلی برات خنده داره ، نه !؟

خواستم بگم که نه

یک زن ۴۷ ساله و شاگرد ۳۰ ساله اش ....... خنده نمی گذاشت

بلند شدی . آمدم ، در را برایت باز کردم ، یواشکی نگاهی انداختم به خودم توی آینه

تکیه دادم به دیوار ، از خنده داشتم می افتادم . اشکم درآمده بود

روی پله ها برگشتی ، با تعجب  نگاهم کردی و رفتی

 

بعد گریه ام قطع نمی شد . زنگ زدم ، بهت بگم . بیست تا زنگ خورد . برنداشتی

دیگه هیچ وقت جواب ندادی

 

 

 

 

بازگشت به فهرست داستانها

 INDEX