|
آزیتا قهرمان داروگ وسط جاده ی آفتابگردان ها پنچر شدیم . راه تاریک بود . شب را ماندیم مهمان بایرام بگ . چای آوردند و شام ... توماج دوتارش را از لب طاقچه برداشت و شعر های مختوم قلی را خواند . هی هی می کرد و سرش را می چرخاند . چشم هایش بسته بود و سینه اش لرزان رختخواب انداختند . با صاحبخانه هفده نفر شدیم . همه کنار هم در اتاق درندشت بایرام بیگ خوابیدیم نیمه های شب هیاهوی قورباغه ها بیدارم کرد . ستاره توی جایش نبود . آمدم بیرون ..... داروگ ها زمین و ایوان وباغچه را یکدست فرش کرده بودند و یک صدا می خواندند . مه پایین آمده بود ، چشم چشم را نمی دید . داد زدم ستاره ..... وسط غوغای داروگ ها صدا به صد ا نمی رسید . غفور و طلعت هم بیدار شده بودند . ستاره .....! هاج و واج وسط در گاه ایستاده بودیم . داروگ ها یک نفس می خواندند و سرهاشان را بالا گرفته بودند رو به آسمان . صف به صف ، چفت هم ایستاده بودند . نمی شد قدم از قدم برداشت و جلوتر رفت . به اتاق برگشتیم ...... زیر چشمی نگاه کردم توماج هم تو ی جایش نبود . تا دم صبح هردو نیامدند . تا و قتی باران گرفت و داروگ ها ساکت شدند ...... ستاره آمد و آرام زیر پتویش خزید .... آهسته گفتم : شانس آوردید . داروگ ها به خاطر شما جشن گرفته بودند و راه بسته بود
|