www.AzitaGhahreman.com

 Swdeish اشعار عکس  نقاشی   تماس   نوشته ها  نقدآثار   کتابها   داستان     صفحه ی اول         

 

            آزیتا قهرمان

 

بی خوابی

 

بی خوابی دیشب باعث شد نیمی از کتاب محمد رضا درویشی را درباره ی موسیقی محلی ایران و تاریخ موسیقی با شوق بخوانم ....... نام بعضی کسان مثل استاد یگانه و حاج قربان و آقای متعلمیان .... روز ها و لحظه های از دست رفته ای را دوباره برایم زنده کرد .... خاطرات گم شده ای که مدت ها در غبار گم شده بود ....... همه ی جشن و سرور های ساده اما پر شکوه کودکی ام


 

پُر خوان

 

مراسم شمنی پرخوان در ترکمن صحرا - مردی که به او پر خوان می گویند و در واقع جادوگر و طبیب منطقه است برای شفای بیمارانی که از دور و نزدیک از همه ی نواحی ی گرگان و بجنورد و ترکمن صحرا برای درمان پیش او آورده اند آیینی قدیمی را اجرا می کند ، به او پرخوان میگویند و برای همه فردی مقدس است .... پر خوان وارد اتاق می شود ..دکمه ضبط صوت را فشار می دهد . موسیقی ترکمن که ریتمی تند و پر هیجان دارد پخش می شود . در گذشته این مراسم در حلقه ذکر و با موسیقی زنده و ساز ترکمنی برگزار می شده . شش نفر به گرد آتش می چرخیده اند و در حالت جذبه شعر و ذکر می خوانده اند

 پر خوان نگاهی به همه می اندازد ....خیلی زود ما را میان جمعیت می بیند که با دوربین و لباس های غیر بومی و شکل متفاوت بین مردم نشسته ایم . در حالتی خلسه وار دور اتاق آواز خوان می گردد و به تک تک میهمانان نگاه می کند . از قبل کسانی را که می بایست شفا یگیرند به او معرفی کرده اند، بعد یکباره خود را از طنابی که به سقف بسته است آویزان می کند و طوری می چرخد که با طناب به بالا می رود و تا نزدیکی سقف می رسد . دوباره در همان شور و جذبه با طناب تاب می خورد و پایین می آید .و با خنجری که در یک دست گرفته روی هوا خط می کشد و می چرخد .با ریتمی مانند ذکر شعر می خواند و چیزی را تکرار می کنند و جمعیت به او با همان ریتم و کلمه پاسخ می دهند . مثل دراویش می رقصد و هراز گاهی زانو می زند و با با ورد هایی که می خواند و با تلفیق کلمات در فرمی ترکمنی شبیه شهیق اسب هی هی هی  گویان  یکباره نعره ای می کشد و لبه خنجر را بر گردن بیماری که برای شفا آورده اند می گذارد و خود در حالتی خلسه گون سرش را می چرخاند جیغ می کشد و بارها به بیمار حمله می کند تا بیمار به حالتی از بیهوشی و بی خودی کف اتاق می غلتد و ناله می کند جمعیت یکسر دچار حالتی مالیخولیایی شده و همه  جیغ کشان اصواتی غریب شبیه زوزه ی  باد و حیوانات وحشی و گرپ گرپ صدای سم  اسب را تقلید می کنند . ما هاج و واج نشسته ایم و زل زده ایم به دور و برمان


عروسک شکار

 

 - سال ها پیش  روبروی باغ وحش  حاجی شهسوار  در میدان کوهسنگی مشهد مرد دو تار نوازی می نشست .

سال ۱۳۴۵ است . روبروی مرد نوازنده کرسیچه ی کوچکی است که روی آن چهار قوچ شاخدار چوبی خوشگل با پا های باریک چوبین و شمایل بزک کرده ایستاده اند . قوچ هارا با منگوله و خورجین های زر بفت و پارچه های رنگی پر نشاط و مهره های فیروزه ای و قرمز  تزیین  کرده اند . مرد نوازنده به دور هر انگشتش نخی بسته است یک سر نخ ها به انگشت های اوست و سر دیگرش به دست و پای قوچ ها  وقتی  او می نوازد قوچ ها  با حرکتی موزون  از نواختن سازو لرزه  های دستش  بالا و پایین می پرند و  دست و پایشان تکان می خورد و سر خوشانه می رقصند و می چرخند و به هوا می جهند  . هارمونی کوبش سم های آنها و زخمه های ساز شگفت انگیز است ....هماهنگی حرکات آنها با موسیقی آنقدر دلنشین است که همه ما را به رقص در می آورد . هنوز صدای پاهای چوبی ی عروسک هایی که سم فلزی داشتند و مردی که آواز می خواند و می نواخت از یاد نبرده ام .لحظه ای که او دست از نواختن می کشید یکباره قوچ ها که پا هایشان با بندی نامریی  به تنه و صل شده بود تا راحت تر بچرخند و خم شوند به آسودگی دست و پایشان را بر صفحه سبز چوبی دراز می کردند و می نشستند ،آنگار چرندگانی لمیده بر چمنی معطر و مرطوب در شیب کوهساری سبزدر اوایل بهار


 

قرشمال ها

 

تابستان که می شود قرشمال ها می آیند و دور کوچه ها می چرخند و داد می زنند
آی خون گیریم ،خون گیریم

قیچی انبر منقل سیخ کباب سوزن می فروشیم ، فال می گیریم
دختر های کولی  سر کوچه با لباس های زرشکی و سبز و زرد ظاهر می شوند ، بچه هایشا ن را بسته اند به پشت و همه به همراهشان بقچه بندیل و کیسه ای پر دارند... همیشه یک پسر بچه ی سیاه چرده و مومشکی که مدل موهایش ما را می خنداند آواز خوان و خندان در حال ساز زدن با آنها می آید .... او سازی دارد که سمت پایینی اش  را می چسباند به شکمش و در حال راه رفتن ساز می زند ...سالی یکبار مامان و مادر بزرگ و خاله هایم و همه ی زن های همسایه ی اهالی کوچه رسم دارند حجامت کنند ...آن وقت تمام روز در حیاط ما بزن و بکوب است ...پسرک می نشیند لب حوض و قشنگ ترین آهنگ های عالم را که ما از رادیو هم نشنیده ایم میزند.. ما بچه ها می رقصیم ،مادر بزرگ دعوامان  می کند که اگر بر قصیم آنها ما را می دزدند و می برند به جایی دور و باید برایشان مزدوری کنیم ...و پول هایمان را هم می گیرند و سرمان را می برند .
یک روز تمام حیاط و درختان پر از شور و نوای ساز و آواز پسرک کولی می شد ...زنهای کولی در روی آجرها می نشستند و چند تایی با شاخ های بز می افتادند به جان خانم هایی  که لب باغچه چمباتمه زده بودند و ناله می کردند ..ابتدا با تیغ خط هایی روی پشت زن ها می انداختند، وقتی خون بیرون می زد با شاخ آنرا می مکیدند و ذر کاسه ای مسی می ریختند . صدای هر و کر خند هشان حیاط را پر می کرد . به اندازه ی خط های ماندگاری که روی پشت مادر و خاله ها و عمه هایم هست ما در فاصله ی این آداب سالیانه موسیقی زیبای کولی های  شهر مان که به آنها قرشمال می گفتیم گوش داده ایم و با آنها پایکوبی کرده ایم

 

نقاره زدن

 

بالای مناره ها آسمان رنگ هایش را پهن می کند ، طرح پرنده ای اثیری شکلش در باد هر دم رنگی تازه می گیرد ....درست دردو لحظه ی جادویی و پر از رمز وراز ، به هنگام طلوع و غروب خورشید در حرم مشهد نقاره می زنند ...در تمام دقایقی که آنجا ایستاده ای ،به آسمان نگاه می کنی و رد آن صدای غریب را که از ابتدای خلقت می آید ، می شنوی و گویی بزودی آخر زمان می شود ... همه چیز در زمین از حرکت باز ایستاده است ....موسیقی به پایان می رسد ،سکون می شکند و دوباره همه چیز به نرمی پیش می رود، نفست راکه در سینه حبس کرده ای ، رها می کنی . زمزمه ی ساده ی زندگی شنیده می شود ... این موسیقی بی پرواترین نغمه ای است که در تمام کودکی و عمرم شنیده ام .... هیابانگ دو ساز دیوانه ی حزین که از مناره ی حرم باهم جدالی آهنگین را می نوازند. هلهله ای که از اعماق زمین بالا می آید و رنگ های آسمان را صبح و شام می آشوبد و زمان بی چهره و گنگ را نشانه گذاری می کند

 

·         دوتار تایباد
مرد دوتار نواز با لباس ها و شال سفید چهار زانو نشسته است عادت دارد وقت خواندن چشمهایش را ببندد ......به قول ما خراسانی ها صدایش را می اندازد به سرش ،کله فریاد می خواند ....آواز های مقامی ، روایت های عاشقانه ، مدح اولیا ، وصف فراق و عشق

صدای خواننده ی جنوب خراسان چیزی از جنس مویه ی باد در بیابان است، خشی در صدای اوست که زخم های روح را برهنه نشان می دهد ، آوایی وحشی و رها که در خاک و خاشاک می رقصد، و اندوهی که خاص پهنه های بیکران کویر و رنگ یکدست بیابان های آن جاست . شکل خالص و بی نقش و نگار درد و تنهایی .. پاک و بی ریا ، از دل بر آمده.  

 

حاج قربان سلیمانی حاج قربان دو زانو روی پتوی سفید نشسته و به بالش تکیه کرده سیگاری در دست دارد و شالی سفید بر سرش  پالتویی خاکستری بر شانه انداخته و با مهربانی و تواضع از خاطراتش می گوید .......بعد ساز را عاشقانه انگار هدیه ای  آسمانی از طاقچه برمی دارد و می نوازد ما مبهوت نشسته ایم و به انگشتهای رقصان او نگاه می کنیم همسرش به تازگی فوت کرده است و او از تنهایی شکوه دارد . می گوید دلش سرد است و دستش به ساز نمی چسبد . بلند قامت و صاف و آفتاب سوخته است و هر کلمه ای که می گوید از جنس صداقتی نایاب است و مرامی کمیاب که تنها در نزد عاشقی چون او می توان دید و شنید

 

 

مراسم مولودی زنانه

روزهایی از سال ما جشنی  داریم که برای مردان ممنوع است.. من نه ساله ام  همه لباس سرخ و رنگ های شاد پوشیده ا یم ، امروز انگار همه ی زن ها دیوانه اند . امروز هر چه بیشتر دیوانه  باشی بیشتر ثواب برده ای .. صدای سه دایره هم زمان که رنگ می زند اتاق را پر کرده و هلهله ی کف زدن و تصنیفی که همه با آن دم گرفته اند . صدای سوت بلبلی و هی هی و جان جان و هر چه به ضرب دایره شور و حال می دهد . .... یکی یکی می رقصند اما با ادا و اصولی  ان قدر مسخره که همه دارند روده بر می شوند . هر کس تقلید اطوار یکی را در می آورد .   حرکات معنا دار جنسی و اشاره های ممنوع ، ادای ادم های خل و چل ، مرد های هرزه ، زنان بی پروا و شوریده ..... زنی برهنه می شود شعر های رکیک می خواند و ادای همه ی عمه خانم و دختر های دم بخت و هووها  را در می آورد، شوهر بد اخلاق و مرد پیر و نانوا و دعا نویس و گماشته ای که فاسق خانم سر هنگ است ......زن ها یکی یکی بلند می شوند هر کس هر هنری دارد ،آن وسط بیرون می ریزد ..هجو همه چیز مردانگی و زنانگی و مادری و خواهری و پنهان کاری های زنانه و قلدری های مردانه ..... همه ی آن شور وحشیانه ی در بند ، سر به جنون برداشته و می جوشد ...زنی ادای زائوها  را در می اورد ، یکی پیر زن بد کاره ای شده که پا اندازی می کند ....دیگری می رود کت و شلوار گشاد پدر مرا می پوشد و یک خیار توی شلوارش تپانده ، کرواتش طناب است و دماغش را با گوشه ی یقه ی کت پاک می کند و جیب های خالی کت را نشان می دهد . .. زنی چادر خیس را روی تن بر هنه اش کشیده رویش را محکم گرفته است در نقش دلاک اشتباهی به حمام مردانه می رود .همه آن قدر خندیده اند که ولو شده اند  انگار همه آدم دیگری شده اند

.. شکل و شمایل شان وحرف زدن و نشستنشان . ندیده بودم که عمه اینجور لاتی مثل راننده کامیون ها حر ف بزند و تخمه بشکند

زنی بلند می شود و دلبرانه سینه و پر و پاچه اش را نشان همه می دهد . یک نفر دیگر نقش یک پیر مرد را بازی می کند که سر پیری هوس عشق و عاشقی به سرش زده . مرد آهی در بسآ ط ندارد و فلانش هم تقلبی است ..هردو می رقصند و تصنیف می خوانند و زن مرد را از میدان به در می کند

خانمی چاق شکمش را بالا می زند  و کف اتاق دراز می کشد روی شکمش چشم و ابرو می کشند و لبی قرمز

با چین ها و چربی های شکمش که آنرا با فشار انگشت شکل می دهد ..نمایش زن جوان و پیرزن  را در

می اورد و همه با او دم می گیرند و می خوانند ..بعد نوبت عروسک بشقابی است زنی کنار دیوار پاهایش را رو به بالا نگه می دارد بشقابی را با پارچه سفید به پایش می بندند وروی آن شبیه  صورت آدم برایش چشم و ابرو می کشند و چادری سفید به سرش می اندازند ...زن پایش را می جنباند   و شعر هایی خنده دار می خواند و با دوقاشقی که به دستش دارد به هم می کوبد و آنها را می رقصاند .....همیشه آخر از همه خاله جان می آید و نقش دختر بچه ی عقب افتاده ای را بازی می کند که توی خرابه بلایی سرش درآورده اند و او حالا با خوش خوشان دارد شرح ماو قع را با تته پته  می گوید. بعد که همه خسته می شوند ملوک خانم امشب شب مهتابه و خاله رو رو ، عمو سبزی فروش و بر فتم بر در شمس العماره را می خواند.. ترانه محبوب همه اما اینست

دیشب که بارون اومد یارم لب بوم اومد

رفتم لبش ببوسم نازک بود و خون اومد

 

 

 

بازگشت به فهرست داستانها

 INDEX