|
آمادئوس
از شدت ناله های آمادئوس کسی شب ها
خواب نداشت . آمادئوس نه ساله ؛ با دوتا چشم عسلی و یک صورت گرد
تپل ؛ خانه را گذاشته بود روی سرش
خانم ماری لوییز انگشت هایش را چند بار باز
و بسته می کند و با ضرب و تقسیم چند عدد درهم ؛ می گوید ؛
در واقع آمادئوس ما یک پیرمرد شصت و هفت ساله است . نصفه شب ؛ دکتر
کشیک آمپولی به آمادئوس می زند و بعد از تقلای بسیار با آه و
ناله ؛ آمادئوس می تواند چند قطره ای بشاشد و توی بغل ماری لوییز
بخوابد.
بعد از دو روز دوباره همان ماجراست.جیغ های
آمادئوس آن قدر دلخراش شده که اشک همه را درآورده .سونوگرافی و عکس
رنگی نشان می دهد هر دو کلیه از کار افتاده و تنها راه جراحی و دیالیز
است . ماری لوییز و شوهرش به بیمارستان می روند . در بخش دیالیز با
تماشای چشم های بی حال و دست و پا های بسته به تخت تصمیم می گیرند این
زجر بی فایده را به آمادئوس تحمیل نکنند .
روز جمعه بهترین لباس هایشان را می پوشند.
قشنگ ترین پاپیون آمادئوس را به گردنش می بندد وهر سه می
روند به یک عکاسی تا برای اخرین بار ؛ یک عکس یادگاری
بگیرند
دو روز بعد ماری لویئز و شوهرش با چشمان خیس
و زانوهای لرزان به سمت جایی که همیشه در کابوس هایشان دیده بودند راه
می افتند . آمادئوس را که با چشمان بسته ناله می کند
؛ به مسئول متصدی کوره می سپارند ؛ بعد گیج در حالی که دست هم را گرفته
اند ؛ منتظر روی نیمکت می نشینند زل می زنند به ساعت روی
دیوار و به صدای تیک تاک گوش می دهند ؛ تاوقتی مردی با اندوه به سمت
آنها می آید و خاکستر آمادئوس را گلدانی کوچک به رنگ آبی فیروزه ای به
آنها تحویل می دهد
این جوری بود که من مجبور شدم برای اول بار
نامه ای به شعر درباره اوضاع یک گربه مرحوم در بهشت حیوانات
بنویسم و آن را پست کنم به آدرس ماری لویئز که از شدت غصه
در آستانه دق بود . حتما دیده اید ؛ با ماژیک طلایی روی
مقوای سیاه نوشته شده گوشه اش یک پاپیون مخمل گلی
چسبانده اند . نامه را گذاشته اند کنار گلدانی فیروز ه ای
وعکس آمادئوس روی پیش بخاری اتاق نشیمن ماری لوییز
INDEX |