|
بوی عجیب دختر های عمه توبا
فاصله خانه ما تا خانه عمه توبا یک حیابان
دراز است ؛ میدانی پر از گل با فواره های چرخان و مجسمه فرشته ای سفید
که بال هایش را در هوا باز کرده ؛ یک نانوایی و یک سلمانی کوچک
دختر های عمه توبا هر کدام بوی مخصوصی دارند
. پا گرد خانه شان آنقدر کوچک است که وقتی در می زنیم عمه باید برود
پشت در خودش را جمع کند ؛ فقط صدایش بیاید که میگوید بفرمایید تو
پله های بلند و باریک بعد از دوبار پیچ
خوردن و صدای قرچ قرچ نرده های چوبی میرسد به سالنی بزرگ و دلباز؛
میهمانخانه ای با دیوار های لیمویی و گچ بری های رنگی .سینی چای را که
میگذارند وسط میز . دختر های عمه یکی یکی با بویشان می ایند . سلام
میکنند . دختر بزرگه بوی ترسناکی دارد . بوی آمپول میدهد . عادت دارند
لباس های هم را بپوشند تل سرو ژاکت های هم را قرض بگیرند . اما بوی هر
کدام همیشه همان است .
به مادر که میگویم . می گوید هیس ! چه بویی
؟! . اسم بوی دختر ها ی عمه را نمیدانم اما همیشه حتی وسط بوهای دیگر
خانه شان ؛ بوی شله زرد و جوراب و سیگار بوی هر کدام را با چشم بسته ؛
جدا جدا میفهمم . گاهی جا های دیگر هم بویشان میاید و آدم دلش تنگ
میشود . برای همین یک بار تک و تنها راه افتادم با دوچرخه سمت خانه ی
انها . راه انگار دورتر از همیشه بود و هی کش می آمد . تا وقتی گم شدم
. بعد آقای تفقد رسید با بوی انگشت هایش و نانی که خریده بود . مرا
دوباره برگرداندخانه خودمان . بعد ها؛همیشه داستان پسری را میگفت که
زیر درخت سپیدار با دمپایی و یک لا لباس توی برف ها نشسته بوده . من
سرم را میانداختم پایین ؛ دختر های عمه کر کر میخندیدند از خجالت زل
میزدم به طاووس های چین خورده روی پرده و بوی خاک دماغم را پر میکرد
.
حیاط خانه عمه چهار درخت داشت و یک بند رخت
یک گربه زرد و توالتی با در چوبی آبی . دختر سومی بویش از دومی عجیبتر
بود. بوی کاغذ های سفید دفتر نقاشی را میداد ؛ دومی بوی روزی که رخت
های شسته را توی اتاق کپه میکردیم .
کاغذ سفید را میگذارند روبرویم هردو کف اتاق
دراز میکشند دست ها به زیر چانه زل میزنند به انگشت های من . همیشه با
مداد سیاه یک آدم برفی میکشیدم ؛ یک خورشید با خط خطی های دورش . نقاشی
را سر دست بلند میکردند تا به همه نشان بدهند . اینجا که برف نیست .
این هم یک مترسک است تنها در یک بیابان ؛ آدم برفی نیست . وقتی چهارمی
نزدیک میآید تا متر سک را ببیند بویش مرا به گریه میاندازد . بوی شال
گردن کاموایی آقا جان را میدهد
دختر آخری با آن پروانه سبز پولکی روی یقه
اش ؛ بویش از همه بهتر بود
مادر میپرسد چه بویی داشت ؟
بوی باغچه حیاط مان بعد باران ؛ .
یک تابلو زده اند جلوی در خانه عمه رویش
نوشته کلاس ورزش بانوان . ورود آقایان ممنوع است . رد که میشوم پلک
هایم را میبندم
و سط بوهای درهم و برهم یک بوی غلیظ کهنه
هست که چشم را میسوزاند ؛ اشکت را در می آورد . باید زود رد شوی
INDEX |