Azita Ghahreman

 Swdeish اشعار عکس  نقاشی   تماس   نوشته ها  نقدآثار   کتابها   داستان     صفحه ی اول         

  

 

بوی عجیب دختر های عمه توبا

فاصله خانه ما تا خانه عمه توبا یک حیابان دراز است ؛ میدانی پر از گل با فواره های چرخان و مجسمه فرشته ای سفید که بال هایش را در هوا باز کرده ؛ یک نانوایی و یک سلمانی کوچک
دختر های عمه توبا هر کدام بوی مخصوصی دارند . پا گرد خانه شان آنقدر کوچک است که وقتی در می زنیم عمه باید برود پشت در خودش را جمع کند ؛ فقط صدایش بیاید که میگوید بفرمایید تو
پله های بلند و باریک بعد از دوبار پیچ خوردن و صدای قرچ قرچ نرده های چوبی میرسد به سالنی بزرگ و دلباز؛ میهمانخانه ای با دیوار های لیمویی و گچ بری های رنگی .سینی چای را که میگذارند وسط میز . دختر های عمه یکی یکی با بویشان می ایند . سلام میکنند . دختر بزرگه بوی ترسناکی دارد . بوی آمپول میدهد . عادت دارند لباس های هم را بپوشند تل سرو ژاکت های هم را قرض بگیرند . اما بوی هر کدام همیشه همان است .
به مادر که میگویم . می گوید هیس ! چه بویی ؟! . اسم بوی دختر ها ی عمه را نمیدانم اما همیشه حتی وسط بوهای دیگر خانه شان ؛ بوی شله زرد و جوراب و سیگار بوی هر کدام را با چشم بسته ؛ جدا جدا میفهمم . گاهی جا های دیگر هم بویشان میاید و آدم دلش تنگ میشود . برای همین یک بار تک و تنها راه افتادم با دوچرخه سمت خانه ی انها . راه انگار دورتر از همیشه بود و هی کش می آمد . تا وقتی گم شدم . بعد آقای تفقد رسید با بوی انگشت هایش و نانی که خریده بود . مرا دوباره برگرداندخانه خودمان . بعد ها؛همیشه داستان پسری را میگفت که زیر درخت سپیدار با دمپایی و یک لا لباس توی برف ها نشسته بوده . من سرم را میانداختم پایین ؛ دختر های عمه کر کر میخندیدند از خجالت زل میزدم به طاووس های چین خورده روی پرده و بوی خاک دماغم را پر میکرد .
حیاط خانه عمه چهار درخت داشت و یک بند رخت یک گربه زرد و توالتی با در چوبی آبی . دختر سومی بویش از دومی عجیبتر بود. بوی کاغذ های سفید دفتر نقاشی را میداد ؛ دومی بوی روزی که رخت های شسته را توی اتاق کپه میکردیم .

کاغذ سفید را میگذارند روبرویم هردو کف اتاق دراز میکشند دست ها به زیر چانه زل میزنند به انگشت های من . همیشه با مداد سیاه یک آدم برفی میکشیدم ؛ یک خورشید با خط خطی های دورش . نقاشی را سر دست بلند میکردند تا به همه نشان بدهند . اینجا که برف نیست . این هم یک مترسک است تنها در یک بیابان ؛ آدم برفی نیست . وقتی چهارمی نزدیک میآید تا متر سک را ببیند بویش مرا به گریه میاندازد . بوی شال گردن کاموایی آقا جان را میدهد

دختر آخری با آن پروانه سبز پولکی روی یقه اش ؛ بویش از همه بهتر بود

مادر میپرسد چه بویی داشت ؟

بوی باغچه حیاط مان بعد باران ؛ .

یک تابلو زده اند جلوی در خانه عمه رویش نوشته کلاس ورزش بانوان . ورود آقایان ممنوع است . رد که میشوم پلک هایم را میبندم

و سط بوهای درهم و برهم یک بوی غلیظ کهنه هست که چشم را میسوزاند ؛ اشکت را در می آورد . باید زود رد شوی

 

 

 

 INDEX